تبلیغات
شهرباران ۲ - باهم نسبتی داریم
تاریخ : جمعه 21 اسفند 1394 | 11:27 قبل از ظهر | نویسنده : غیاثوند
 

ما چه نسبتی داریم ؟

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر! 
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: 
- شما خدا هستید؟ 
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! 
- آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید.



برچسب ها: داستان کوتاه، باهم نسبتی داریم، داستان زیبا،